شهید مصـــطفی عزیـــزی دلارستاقی

جنبــش دانـــش آمـــوزی استان مازندران

شهید مصـــطفی عزیـــزی دلارستاقی

جنبــش دانـــش آمـــوزی استان مازندران

شهید مصـــطفی عزیـــزی دلارستاقی

آنچه ملاحضه می فرمائید در مورد شهید والا مقام مصطفی عزیزی دلارستاقی از شهدای دانش آموز شهرستان آمل می باشد که به همت اعضای جنبــش دانـــش آمـــوزی استان مازندران پژوهش و ارائه شده است . انشاءالله مورد قبول قرار گیرد.
نام پدر : نصرالله
تاریخ تولد : 1348/01/01
تاریخ شهادت : 1367/03/04
محل تولد : آمل
گلزار شهدای امام زاده ابراهیم آمل
نحوه شهادت : جراحات وارده به بدن
محل شهادت : پاسگاه زید
منتظر نظرات و پیشنهادات و اطلاعات شما هستیم.

طرح لایه باز فتوشاپ وصیت نامه و زندگی نامه شهید مصطفی عزیزی

شهید مصطفی عزیزیشهید مصطفی عزیزی

شهید مصطفی عزیزی

 

میثم میثم
۰۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۳:۱۰ موافقين ۰ مخالفين ۰ ۱ نظر
میثم میثم
۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۰:۳۶ موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰ نظر
میثم میثم
۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۰:۲۵ موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰ نظر
میثم میثم
۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۰:۱۷ موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰ نظر
میثم میثم
۰۴ آبان ۹۵ ، ۱۰:۰۶ موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰ نظر

شهید عبدالله عزیزی 26 اردیبهشت 67 و برادرش شهید مصطفی عزیزی چهار خرداد 67 به شهادت رسید.

به گزارش خبرنگار دفاع مقدس خبرگزاری فارس از ساری، «فاطمه اکبرزاده» مادر شهیدان عزیزی، یکی از اسطوره‎های صبر و شکیبایی این دیار است که با اهدای دو فرزندش به این انقلاب، تا به امروز همواره پای آرمان‎ها و ارزش‎های این نظام شکوهمند، مقتدرانه ایستاده است، مشروح گفت‎وگو با این شیرزن قهرمان، تقدیم به مخاطبان می‎شود.

فارس: لطفاً خودتان را معرفی کنید؟

فاطمه اکبرزاده هستم، مادر شهیدان عبدالله و مصطفی عزیزی؛ ساکن شهرستان آمل، 14 ساله بودم که به وسیله‌ یکی از آشنایان به همسرم حاج آقا نصرالله معرفی شدم و در سال 39 با هم ازدواج کردیم، من و همسرم هر دو در یک خانواده اصیل و روحانی به دنیا آمده و پرورش یافته بودیم، از این رو ملاک‎ها و اهداف‎مان در زندگی مشترک در یک سطح بود، حاج آقا در ابتدا مکانیک کارخانه شالیکوبی بود و پس از مدتی در معدن گچ مشغول به کار شد، پنج فرزند داشتم که دوتای آن را تقدیم به دین و کشورم کردم و در حال حاضر یک پسر و دو دختر دارم.

فارس: شهید عبدالله و مصطفی چندمین فرزندتان بودند؟

عبدالله سومین فرزند و مصطفی فرزند چهارمم بود.

فارس: عبدالله در چه سالی به دنیا آمد؟

وقت اذان مغرب یکی از روزهای شهریور سال 42 در روستای دلارستاق لاریجان که ییلاق‎مان بود به دنیا آمد، آن روزها مثل حالا نبود که اسم فرزندمان را خودمان انتخاب کنیم، چون در واقع این کار یک نوع بی‎احترامی به والدین بود، به‎ همین دلیل پدر همسرم، نام عبدالله را برایش انتخاب کرد.

فارس: از عبدالله برای‎مان بگویید؟

اسم عبدالله به واقع برازنده‌ خودش بود، به نظر من او بنده‎ حقیقی خدا بود و این بندگی در رفتار و کردارش  پیدا بود، از همان دوران کودکی نسبت به بچه‎های دیگر آرام و مهربان‎تر بود، بزرگ‎تر که شد، علاوه بر واجبات به مستحبات هم خیلی اهمیت می‎داد، بیشتر وقت‎ها نمازش را به صورت جماعت در مسجد جامع آمل یا مسجد امام حسن مجتبی(ع) می‎خواند، خود را مکلف کرده بود که بیشتر روزهای هفته را روزه بگیرد، در حالی که روزه داشت، به صله رحم نیز اهمیت می‎داد، مثلاً برای این که صاحبخانه متوجه نشود که روزه است، میوه‎ای را که برای پذیرایی می‎آوردند پوست می‎کند و جلوی برادر و خواهرانش می‎گذاشت و پوست میوه را در ظرف خود می‎گذاشت تا همه تصور کنند خودش از آن استفاده کرد.

جالب است بگویم دفترچه محاسبه اعمال داشت که اشتباهات و عملکردهای روزانه و هفتگی خود را در آن ثبت می‎کرد، مهم‎تر از همه این که اهل کمک به خانواده‌های بی‎بضاعت و بی‎سرپناه بود؛ بعد از شهادتش افراد زیادی می‎آمدند و ادعا می‎کردند که عبدالله کمک‎های زیادی به آنها کرده، هر چه از او بگویم کم گفتم چرا که به نظر من سرتاسر زندگی عبدالله توأم بود از اخلاص، تقوا، اجرای احکام و مسائل اسلامی.

فارس: آن طور که می‌گویند خیلی به مطالعه کردن علاقه‌مند بود، درست است؟‏

بله، در مطالعه کردن زبانزد همه بود تا جایی که یکی از همرزمانش می‌گفت: در جبهه هرگاه فرصتی گیر می‌آورد ولو چند دقیقه به مطالعه می‌پرداخت، معمولاً کتابخانه‌ی محله‌مان به دست او اداره می‌شد و پایگاه اصلی‌اش از همان دوران نوجوانی، مسجد و کتابخانه بود، به خواندن قرآن و مطالعه کتاب‎های شهید مطهری خیلی علاقه داشت، من آن موقع خیاطی می‎کردم، هر وقت که احساس خستگی می‎کردم، برایم قرآن و قسمتی از کتاب‎های شهید مطهری را می‎خواند.

بیشتر وقت‎ها موقع گوش کردن به صوت قرآن، صدای ضبط را زیاد می‎کرد و در جواب اعتراض ما که می‎گفتیم: «صدایش را کم کن همسایه‎ها تصور می‎کنند اینجا مجلس ختم است.» می‌گفت: «این تفکر و اعتقاد را باید از مردم گرفت که قرآن برای ختم و مرده‎هاست، قرآن برای ما زنده‎هاست و ما زنده‎ها بیشتر به آن نیاز داریم و این باید تبدیل به یک باور شود.»

فارس: سفارش شهید به شما و خانواده بیشتر پیرامون چه موضوعاتی بود؟

بیشترین دغدغه‎اش رعایت اصول اسلامی و اخلاقی بود که همیشه آن را به ما گوشزد می‎کرد، یادم می‎آید بعضی اوقات که مشغول خیاطی بودم، به سراغم می‎‌آمد و می‎گفت به خاطر شغلی که دارید بعضی وقت‎ها پیش می‎آید خانم‎های زیادی اطرافت جمع شوند، نکند خدای ناکرده این جمع‎های زنانه منجر به غیبت کردن و گناه شود، یکبار آمد و گفت: «مامان! شما سال‎هاست که داری خیاطی می‎کنی و از این راه درآمدی کسب می‎کنی به خاطر همین باید خمس کارت را بدهی.» گفتم: «چگونه؟» گفت: «این حرفه و مهارت خود را به چند نفر دیگر هم آموزش بده تا خمست را ادا کنی.»

فارس: چه شد که تصمیم گرفت وارد حوزه علمیه شود؟

عبدالله آن‎قدر به رعایت اصول و مسائل دینی اهمیت می‎داد که در بین دوستان و آشنایان معروف شده بود به «شیخ عبدالله» اما خودش همیشه نسبت به این موضوع معترض بود، یادم می‌آید روزی یکی از همسایه‌ها او را به این نام صدا زد، نگاه عمیقی به او انداخت و گفت: «من مسئولیت این لقبی را که شما به من می‌دهید را نه در این دنیا و نه در آن دنیا بر عهده نمی‌گیرم، اگر شما مایلید با خودتان است، شیخ، واژه‌ی بزرگی است و برازنده من نیست.» نهایتاً پس از اخذ مدرک دیپلم، به خاطر علاقه‎ای که به تحصیل علوم حوزوی داشت، وارد حوزه علمیه شد.

فارس: فعالیت‎های انقلابی هم داشت؟

بله، چون مراحل رشدش توأم شده بود با اوج و رشد انقلاب، لازم است بگویم که کل خانواده‌ی ما از همسرم گرفته تا فرزندانم در تظاهرات‎ها، جلسات انقلابی و گشت‎های شبانه، حضور و شرکت فعال داشتند که عبدالله نیز از این حضور مستثنی نبود.

فارس: اولین بار عبدالله چه سالی به جبهه رفت؟

فکر کنم سال 61 بود، اما یقین دارم که تا موقع شهادتش شش بار پیاپی به جبهه رفت.

فارس: با رفتنش مخالفت نکردید؟

نخستین‌بار که می‎خواست به جبهه برود، پدرش گفت: «تو وصی من هستی و باید در آمل بمانی.» گفت: «شما که دو پسر دیگر هم دارید، چرا این مسئولیت را به من می‎دهی؟» پدرش در جواب گفت: «تقوا و پرهیزگاری تو زبانزد همه است و من تشخیص دادم تو را انتخاب کنم.» مکثی کرد و گفت: «اگر من زودتر از شما از این دنیا رفتم چه؟»

همسرم وقتی این پاسخ را شنید، دیگر چیزی نگفت و به او اجازه داد تا برای اعزام ثبت‌نام کند.

فارس: از نحوه‌ی شهادتش بگویید؟

 عبدالله 6 بار به منطقه رفت، پنج مرحله اول را به صورت داوطلبانه و بسیجی اعزام شد سپس برای خدمت سربازی خودش را معرفی کرد که به دلیل مجروحیتی که از ناحیه سر برداشته بود توسط کمیسیون پزشکی ساری معاف شد، اما در شهرستان آمل با معافیتش موافقت نشد، از همین حیث او را به کرمانشاه اعزام کردند تا در یکی از دفاتر امور قضایی دادگستری آن شهر به عنوان سرباز انجام وظیفه کند.

پس از مدتی بر طبق اعتقاد به این اصل که اجرای احکام و کار کردن در امور قضایی نیاز به تعهد فراوان می‌خواهد، تقاضای استعفا کرد که بعد از شهادتش آن تقاضانامه به دست‎مان رسید که در آن آمده بود: «عاجزانه تقاضا دارم مرا از این واحد قضایی که پل صراط بین حق و ناحق است به واحد تخریب که چندین مرحله در آنجا مشغول به فعالیت بودم، انتقال دهید.»

با من تماس گرفت تا از وضعیت روحی من و پدرش آگاه شود، چون آن موقع مصطفی هم جبهه بود، وقتی متوجه شد وضع روحی مناسبی داریم، از همانجا به منطقه‌ی شلمچه رفت و یک هفته بعد در تاریخ 26 اردیبهشت 67 به شهادت رسید.

فارس: چگونه از شهادت‌اش با خبر شدید؟

هنگامی که خبر شهادت تعداد زیادی از رزمندگان را در شلمچه شنیدیم، مصطفی هم در شلمچه بود، به خاطر همین اول فکر کردم مصطفی شهید شده و آنها اشتباهاً می‌گویند عبدالله، چون تا آن موقع فکر می‌کردیم عبدالله هنوز در کرمانشاه است، اما وقتی از شهادت عبدالله اطمینان پیدا کردم، با یقین به این نتیجه رسیدیم که هر دو به شهادت رسیده‎اند.‏

فارس: عکس‎العمل شما پس از شنیدن خبر شهادت فرزند‌تان چگونه بود؟

وقتی از خبر شهادتش مطلع شدم، عمق وجودم آتش گرفت اما به یاد حرف‌هایش افتادم که می‎گفت: «اگر خبر شهادتم را شنیدید، سر به سجده بگذارید و دو رکعت نماز شکر بخوانید.» من هم طبق سفارش او دو رکعت نماز شکر خواندم و خدا را سپاس گفتم که این لیاقت را به من داد.

فارس: همسرتان چطور؟

او هم سوره‌ای از قرآن را تلاوت کرد و سپس به سجده رفت.

فارس: کمی نیز از مصطفی بگویید؟

عبدالله چهار ساله بود که مصطفی به دنیا آمد، از همان سنین کودکی خیلی باهوش و زیرک بود و به خاطر نمرات و انضباط عالی، همیشه از مدرسه جایزه می‌گرفت و با همین روند توانست تمام مقاطع تحصیلی را تا دیپلم با معدل بالا به پایان برساند، از ویژگی بارزش این که همیشه لبخند به لب داشت و شوخ طبعی و تواضع‌اش زبان زد همه بود، نخستین بار 12 ساله بود که به جبهه رفت و در سن 19 سالگی نیز به شهادت رسید.

فارس: با توجه به این که دو فرزند دیگرتان در جبهه بودند، با رفتن او مخالفت نکردید؟

پدرش خیلی مخالفت کرد اما او به طرز ظریفی پدرش را قانع کرد که دیگر اعتراضی نداشته باشد.

فارس: چطور؟

چون درسش خوب بود، پدرش می‌گفت: «حیف است که ترک تحصیل کنی، درس‎ را تمام کن بعد برو، چون جامعه‎ ما در وهله اول به علمت نیاز دارد.» او نیز در جواب پدرش که می‎دانست خیلی مقید و متعهد به مسائل دینی و مذهبی است، گفت: «پس دین‎مان چه؟ دین و مذهب‎مان در خطر است، آیا حاضرید که دینم را فدای تحصیلم کنم؟ قول می دهم در کنار جنگیدن درسم را هم بخوانم.»

فارس: مصطفی به قولش عمل کرد؟

بله، برای اینکه پدرش را راضی نگه دارد، فصل امتحانات که می‎شد بر می‎گشت و در امتحانات شرکت می‎کرد و جالب این که با نمرات خیلی بالا هم قبول می‎شد و مجدداً به منطقه می‎رفت؛ مصطفی در همان سالی که به شهادت رسید در کنکور شرکت کرد و در مرحله‎ اول آن در چهار رشته مهندسی پذیرفته شد.

یکی از دوستانش گفت: «مصطفی حتماً رشته مهندسی شرکت نفت را انتخاب کن چون رشته‎ پر درآمدی‎ست.» در جوابش گفت: «درست است اما من از خودم می‎ترسم، ممکن است آن قدر ظرفیتم کم باشد که با این شرایط از خدای خود دورتر شوم، می‎روم تحقیق می‎کنم ببینم در حال حاضر جامعه به چه تخصصی بیشتر نیاز دارد، همان را انتخاب می‎کنم.» سرانجام رشته مهندسی معدن را انتخاب کرد و در همین رشته پذیرفته شد که نتیجه آن بعد از شهادتش اعلام شد.‏

فارس: می‌خواهیم بیشتر از او بدانیم، از تواضع‌ مصطفی بگویید؟

مصطفی عضو اتحادیه انجمن اسلامی بود و اتحادیه هم در مهدیه آمل مستقر بود، به گفته یکی از دوستانش همیشه سالن و راه پله‌های مهدیه را جارو می‌کرد و در مقابل اعتراض ما، می گفت: «افتخار می‌کنم که این سعادت نصیب من شد و جاروکش مهدیه هستم.»

یکی از همرزمانش می‌گفت: «در منطقه تعدادی حفره که به شکل قبر بود کنده بودیم، پس از مدتی متوجه شدیم او نیمه‌های شب داخل آن قبرها می‌رود و نماز شب می‌خواند، تعجب کردیم چون اصلاً فکر نمی‌کردیم مصطفی‌ای که اینقدر شوخ طبع است، به این اندازه عارف مسلک باشد.

فارس: از شوخ طبعی‌هایش خاطره‌ای به یادتان مانده؟

بله، مصطفی آنقدر عشق رفتن به جبهه را داشت که هیچ‌کس نمی‌توانست مانع‌اش شود، یک بار که هر دو (عبدالله و مصطفی) می‌خواستند به جبهه بروند، گفتم: «برادر بزرگ‌تان هم در جبهه هست، شما هم که می‌خواهید بروید، این دفعه موافقت نمی‌کنم که هر دو با هم بروید، تصمیم با خودتان است.» یادم می‌آید فردای آن روز که روز اعزام بود، برای بدرقه رزمندگان در تکیه جمع شده بودیم، از آن طرف هم مصطفی مخفیانه پرونده عبدالله را از فهرست نیروهای اعزامی بیرون آورد و پرونده خودش را جایگزین کرد، ما هم که از همه جا بی‌خبر بودیم موقع اعلام اسامی، وقتی اسم عبدالله را نخواندند و به جایش اسم مصطفی را صدا زدند، تازه فهمیدیم که چا اتفاقی افتاد.

فارس: کی و کجا به شهادت رسید؟

در چهارم خرداد سال 67 در منطقه شلمچه، مصطفی آن زمان فرمانده دسته بود، مهمات کم آورده بودند و او به همراه دوستش جواد اصغری، طبق خواستهی قلبی‎اش که «بسیجی کسی است که بدن‌اش تکه‌تکه شود، تا در راه اسلام شهید شود، خدایا! من اینگونه شهادت را از تو می‎خواهم، خدایا! مرا بسیجی وار به شهادت برسان.» بسیجی‎وار زندگی کرد، بسیجی‎وار جنگید و بسیجی‎وار نیز به شهادت رسید، پیکر مطهرش را سال 75 برای‎مان به ارمغان آوردند.‏

فارس: از سال 75 بگویید؟

یادم نمی رود، ماه رمضان بود که از بنیاد شهید چند بار پیاپی به ما اطلاع دادند که پیکر مصطفی توسط پلاکش شناسایی شده اما هر بار با مخالفت همسرم روبه‌رو شدند، به او گفتم: «حاجی آبروی بچه‌ها را نبر، رضایت بده شهید را به ما تحویل دهند، فرض بر این که مصطفی هم نباشد اما شهید که هست پس چه فرقی با پسرمان دارد، همه شهدا یکی هستند چه سعادتی ارزشمندتر از این.» او هم پذیرفت و ما برای تحویل پیکرش به ساری رفتیم که جز چند تکه استخوان، چیز دیگری از آن باقی نمانده بود.

فارس: دوست داریم بدانیم از چه روش‎های تربیتی استفاده کردید که فرزندان‎تان راه درست را انتخاب و طی کردند؟

به نظر من یکی از دلایل اصلی و مهمی که باعث شد فرزندانم به این سمت و سو بروند، این بود که همسرم همیشه روزی حلال به خانه می‎آورد، وقتی بچه‎ها کوچک بودند او در یک مغازه برنج‎فروشی کارگر برنج بود، بدین شکل که مقدار کمی از نمونه‎های برنج را داخل یک دستمال می‎پیچید و برای جذب مشتری و فروش به جاهای مختلفی نشان می‎داد.

یادم می‎آید یک روز چیزی در خانه نداشتم تا برای بچه‎ها غذایی درست کنم، وقتی به خانه آمد آن مقدار برنج را جلوی مرغ‎ها ریخت، معترضانه گفتم: «ما هیچی نداریم بخوریم آن وقت تو ...!» گفت: «به هیچ‎وجه نباید بچه‎ها از این برنج بخورند حتی اگر از گرسنگی بمیرند.»

حاج نصرالله خیلی حلال و حرام می‌کرد و به پرداخت خمس و زکات خیلی اهمیت می‌داد، موضوع دیگر این که در خانه‎ ما همیشه صدای قرآن به گوش می‎رسید از پدرم گرفته تا پدر همسرم و تک تک فرزندانم، همه قرآن می‎خواندند، در واقع فرزندانم با نوای قرآن بزرگ شده و پرورش یافتند، عبدالله و مصطفی نیز اهل قرآن بودند و به نظرم این را از همسرم حاج نصرالله به ارث برده بودند و این حُسن را همان طوری که گفتم می‎توان از روزی حلال و از نداشتن حق‎الناس به دست آورد.‏

فارس: در نامه‎ها و دست‎نوشته‎های‎شان بر چه چیزهایی بیشتر تکیه داشتند؟

اصولاً نامه‌هایشان هر کدام شامل موضوع و پیام خاصی بود که با دیگری متفاوت بود، توصیه می‎کنم قسمت‎هایی از دست‎نوشته‎هایشان را که در اختیارتان می‎گذارم به چاپ برسانید تا بیشتر با اندیشه‎هایشان آشنا شوید.

شهید مصطفی عزیزی: «از آنجا که امپریالیسم شرق و غرب از رویارویی با این ایمان‎های قوی و این کوه‎های استوار هراس دارند و می کوشند تا از یک طرف از طریق جنگ توسط نوکرش صدام و از طریق مزدوران و منافقان داخل بتوانند خللی در اراده‎ استواری این امت به پا خواسته، وارد سازند، زهی خیال باطل، زیرا که امت همیشه در صحنه و موحد ایران و اسلام، از تمامی آزمایش‎های الهی سرافراز گذشته و هر روز بر عشق‎شان به شهادت افزوده شده است.»

شهید عبدالله عزیزی: «مگر می شود آدمی خدا را بشناسد و عاشق او شود ولی رنج در راه او را خریدار نباشد و یا رنج و مشکلات، او را از پای درآورد و یا در دل شب او با عشق راز و نیاز نکند و نگرید و فرزند خویش را مانند امام حسین(ع) به میدان نبرد نفرستد و یا مثل زینب(س) جواب کوبنده‎ای به دنیای ظالمان ندهد و یا فرزند خودش را در جبهه‎های مبارزه با جهل نفرستد؟ هرگز چنین نیست.»

میثم میثم
۲۵ تیر ۹۵ ، ۱۹:۵۷ موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰ نظر


1.    ای امت حزب الله! ای بستگان و آشنایانم! ای دوستانم! ای برادران و خواهرانم! و ای پدرو مادر مهربانم! بدانید شعار من در هنگام جنگیدن با کافرین، این خواهد بود: یا ابا عبدالله انی سلمٌ لمن سالمکم و حربٌ لمن حاربکم و عدوٌ لمن عاداکم الی یوم القیامه. 

2.    ای پدر و مادرم! بر سنگ قبرم واژه کربلایی را حک نمائید چون من از باطنم به کربلای حسین (ع) رفته ام. 

3.    ای پدر و مادر مهربانم ! فریادتان و سخنتان، فریاد و سخن حسین (ع) و زینب (س) باشد که گفته اند: الهی رضم بر ضائک و تسلیماً لِأمرک.

میثم میثم
۲۵ تیر ۹۵ ، ۱۹:۵۴ موافقين ۰ مخالفين ۰ ۰ نظر